آمیتیس بانوآمیتیس بانو، تا این لحظه: 14 سال و 5 ماه و 1 روز سن داره

آمیتیس گل سرخ مامان و بابا

304. شب عید

فردا شب سال تحویل میشه ... حس عجیب و قشنگی دارم برای نو شدن سال ... حس اینکه امسال دومین ساله که تو با مایی بهترین حس منه :* همیشه شاد و شنگول باشی دخترکم :* امروز رفتیم شیرآلات خریدیم با جدیت و بابا برامون شیرها رو تعویض کرد ... کلی شاد شدم :) چه ساده شاد میشم ... نیازی به خرجهای آنچنانی هم نیست ... زندگی باید در جریان باشه و همینشم خوبه ... تو هم همینجوری باش :) 3 تا ماهی گوگولوی قرمز هم خریدیم که الان دارن تو تنگ میرقصن و تو هم کیف میکنی :) امشب حسابی آتیش سوزوندی دخترکم :) دایی افشین یه تیشرت پوشیده بود که روش یه 2 ی بزرگ نوشته بود تو تا دیدیش دویدی رفتی دستت رو گذاشتی روش و گفتی 2 :* کلی کیف کرده داییت :)) آهان راستی استخون ترقوه ...
28 اسفند 1392

303. شیرین عسل :*

دخترکم بعضی اعداد رو با شکل میشناسه :* دیروز زنعمو نسرین فوت کرد و رفتیم قم ... اونجا پلاک یک موتور رو دیده بودی و با دست اشاره کردی 9 :* و کلی متعجب برجا گذاشتی خخخخ ... بعدم بهت گفتم مامان چادر عمه فاطی چه رنگیه؟؟؟ گفتی : سیاه :*  و یک شکلات از عمه جایزه گرفتی هههه امروز رفتیم فاطمی مانتو خریدیم برگشتنه یه راننده خیلی بد پیچید جلوی ما و من یهویی بی ادبانه گفتم عجب گاویه هاااا خخخخ تو هم خیلی جدی برگشتی گفتی : ماااااا :* سرماخوردگیت هنوز خوب نشده ... امروز سرفه هم میکردی :(  راستی بیسکوییتهامون رسید :) مرسی خاله شکوفه ی مهربوووون :* خیلی زیبا و عالیییییی شده ♥ ...
24 اسفند 1392

302. کلمات جدید

-آمیتیس مامان کار بد میکنی بهت چی میگه؟؟؟ -اهههههه بد بد بد :* ... امشب سفره مون سیاه و سفید بود و تا دیدیش از دور اومدی میگی : سیاه :* ... از 1 تا 10 رو میشمری ... یه مدت میشمردی ولی 4 نداشتی الان چار ! داری :* ولی بیشتر 2 و 3 و نه و ده و بعضا 7 و 8 داری :* یه سری اعداد رو شکلشون رو هم میشناسی ... دیشب رفتی پلاک ماشین رو نشون دادی و گفتی 9 :* 2 و 3 رو هم میشناسی :* ... دیروز با بابا رفتی آرایشگاه وقتی برگشتی اصلا از مدل موت خوشم نیومد و دوباره رفتیم آرایشگاه و موهات رو کوتاه کوتاه کردیم :* خیلی بامزه شدی ♥ بابا بهت میگه پسر بابا:)) صدای آسانسور رو که میشنوی میدوی جلوی در و میگی :بابا! زنگ در رو میزنن فوری میدوی میگی :...
21 اسفند 1392

301. سرم شلوغه!

جند روزی نبودم ... 3شنبه بابا گفت 5شنبه میان برای نصب کاغذ دیواری ... خلاصه شبونه رفتیم سهروردی و کاغذ خریدیم و گفت فردا بیاین تحویل بگیرین ... خوب شد اون شب رفتیماااا:) 4شنبه رفتیم کاغذها رو گرفتیم و 5شنبه ظهر اومدن کاغذ چسبونی :) شما هم فوق العاده خوب بودی و اذیت نکردی گل گلی :* خلاصه 3-4 ساعت اینجا بودن و بعد از رفتنشون تند تند خونه رو جمع کردیم و رفتیم خونه ی مامانی اینا ... امروز کنسرت انیتا بود و سازش رو انتخاب کرد که گیتار الکتریک ه! ساز دومش هم آکاردئون ه:)  جمعه صبح رفتیم بقیه ی کاغذدیواری ها رو پس دادیم و گفت عصری بیاین پولش رو بگیرین!!! عصری هم ندا و شوهرش و فینگیلشون اومدن پیشمون و شام دور هم بودیم ... شنبه رفتیم پول رو ...
18 اسفند 1392

299. دخترم مرتبه :)

چند روزه هرچی میاری وسط اتاق اخر شب باید جمع کنی ببری تو اتاق خودت ... یه جورایی برات بازیه ... دیشب خونه ی عمه با جدیت رفته بودی اتاق کیانا سارینا رو تمیز میکردی :)))) دیشب تا از در اومدیم دویدی رفتی تو اتاقت و اردکت رو برداشتی و میگفتی "گا گا" و ما کشف کردیم این همون "کواک کواک " ءه :* آهان یه روز هم تو ماشین برگشتی میگی " خوابیده!!! " بابا میگه کی خوابیده؟؟؟ میگی " ما ما " قربونت برم :* کلا ب`خوابه و خوابیده و اینا رو زیاد میگی :) راستی خاله مهسا اینا دارن از ایران میرن :(( فعلا دارن میرن ترکیه ... خیلی ناراحتم ... ایشالا براشون خوب باشه :* خیلی تنها میشم من :(( امروز مهسا و مونا و آزاده میان پیشمون :) پریروز هم آزاده پیشمون بود تاز...
13 اسفند 1392

298. مدرسه!

قرار بود امروز بریم کلاس مادر و کودک ... دیشب مسعود و سمانه پیشمون بودن و رفتیم الماس و برا مدرسه رفتنت :) کیف خریدیم:))  کیف رو انداختیم رو دوشت و شونه هات رو خیلی بانمک نگه میداشتی حس میکردی شونه هات رو بندازی کیف میفته :) امروز عصری بابا اومد که بریم ولی تو خواب بودی و بیدار که شدی و رفتیم دیگه دیر شد:( منم پیشنهاد دادم بریم پیش دایی محمد و کتاب بخریم :) آییییی حال میده کتاب خریدن :) بیشتر کتابهای نشر افق رو دارم ولی بازم 100 تومن کتاب خریدم! فکر کن!!!  کتاب 2-3 تومنی که بشه 100 تومن چندتا کتابه هههههه . دو تا کتاب هم برای کیانا و سارینا گرفتم و تازه عمه هم 1 کتاب بهت داد رفتیم اونجا :)  ...
12 اسفند 1392

297. کارهای جدید

دستگیره درهای ما خیلی سفته 1-2 ماه پیش سعی کردی بازشون کنی ولی موفق نشدی ولی امروز بازشون کردی هوراااا :* خیلی علاقه به کتاب خوندن داری ... قبلا کتابها تو کمد بود ولی از اونجایی که میگن کتاب شخصیت داره و باید جلوی چشم باشه منم آوردمشون جلوی چشم! ولی بیچاره م کردی ... هر روز همه رو میریزی این وسط و باید یکی یکی برات بخونم :) اینش مهم نیست مهم اینه که ورقهای کتابها نازکه و من میترسم دستت رو ببره و بریدگی با کاغذ هم وحشتناکه ... امروز به بهانه ی اینکه پاره شون میکنی میخواستم جمعشون کنم و میخواستم تو هم نبینی کجا میذارمشون :)) اول در رو بستم که خوب بازش کردی ... کتابها رو جمع کردم گفتم امیتیس برو بیرون! خیلی بانمک رفتی پشت در وایسادی ولی 2 ثان...
8 اسفند 1392

296. اولین عروسی!

دیشب عروسی عمو امیر بود و تو برای اولین بار رفتی عروسی :* قربونت برم من عین عروسک شده بودی :* قرار نبود بریم ولی دیگه رفتیم ... آخه تو دوستها فقط ما دعوت بودیم و من خیلی تنها بودم ولی بهرحال رفتیم ... عکسهات تو گوشی باباس که حسش نیست بذارم :)) اونجا هم تا ما رسیدیم عروس داماد هم رسیدن و شروع کردن پول و سکه ریختن ... ما که رفتیم پایین فقط گل و سکه های مبارک باد مونده بود که تو با جدیت قصد داشتی همه ی سکه ها رو برام جمع کنی :)  این عکسها هم برای خاله بهار که بدونه پازل ه چی بود :) این مدل راحتش بود  اینم سختش :)   ...
5 اسفند 1392

295. عشق من :*

پریروز رفتیم پیش دکتر ... آخه چند شبه خوب نمیخوابی دخترک :( ولی خدا رو شکر چیزی نبود و همون دندونهای نیشتن که همچنان اذیت میکنن ... برای اینکه تو مطب نمونی و مریضی از کسی نگیری بابا مرتضی بردت خیابون گردی :) و برات این کتاب رو خرید :) بعدم رفتیم پیش اقای دکتر و بهت این پازل رو دادن :) کلی باهاش حال کردی دخترک :)) بعدش رفتیم خاله آیناز مهربون رو دیدیم و برامون لباسهای خوشگل آورد :) دستت درد نکنه خاله جونی :* دیروز ظهر با خاله فرناز و علی و کوچولو رفتیم پیش مهرداد و خرید کردیم و شما دو تا کلی اتیش سوزوندین :)  بعدم رفتیم زعفرانیه برای تست شیرینی :)) که شما دو تا خواب بودین و من پیاده نشدم ... حالا ایشالا سری بعد :)) ...
2 اسفند 1392
1